تبلیغات
هبوط - مطالب آذر 1391

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو؛ در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه باارزش

 
 
کاش
نظرات |

کاش در این دنیای خالی و در این زندگی خلوت که هیچکدام شان برایم هیچ ندارند،

چیزی می بود که مرا برای ماندن بهانه ای می بود،هر چند بد،هر چند زشت...

 

 

گفتگوهای تنهایی



مرتبط با : کویریات
نویسنده : ...
تاریخ : پنجشنبه 30 آذر 1391
زمان : 09:56 ب.ظ
راه سوم
نظرات |

چه تنگنای سختی است: 

یک انسان یا باید بماند یا برود 

و این هردو، 

اکنون برایم از معنی تهی شده است 

و دریغ که راه سومی هم نیست! 



مرتبط با : کویریات
برچسب ها : کویریات-کویر-راه-تنگنا-انسان-دکتر علی شریعتی-دکتر شریعتی-علی شریعتی-معلم شهید دکتر علی شریعتی-جملات دکتر شریعتی-سخنان دکتر شریعتی-جملات قصار دکتر شریعتی-جملات زیبای دکتر شریعتی-جملات زیبا از دکتر شریعتی-
نویسنده : ...
تاریخ : پنجشنبه 30 آذر 1391
زمان : 09:42 ب.ظ
تو...
نظرات |

ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است

تو را یافته ام ای که در گذرگاه عمر

تو مرا می سازی و من تو را می سازم

تو مرا می سرایی و من تو را می سرایم

تو مرا می تراشی و من تو را می تراشم

تو مرا می نگاری و من تو را می نگارم

من تو را بر صورت خویش می سازم

و از روح خویش در تو می دمم

که همانند منی

که امانت دار منی

که خلیفه ی منی

افسوس که تو در زمین نیستی

اما افسوس تو بر روی زمین نیستی

زمین از آن ما نیست

هر دو غریبیم بر روی این خاک

هر دو بی کسیم

هر دو اسیریم



مرتبط با : کویریات
نویسنده : ...
تاریخ : شنبه 25 آذر 1391
زمان : 05:32 ب.ظ
او..
نظرات |

داستانهاست و داستانها!

که هر یک از آنجا آغاز می شود که روایتها پایان می گیرند و سفرها آغاز می شوند به سرزمینهای دوردستی که پاک ترین کلمات اهورایی را بدان جا ر
اه نمی دهند... چه بگویم؟ با که بگویم؟
گاه با او می گفتم. او که چشمهایش به رنگ وحی بود و صدها مثنوی سخن در سکوتش داشت و در این سیر و سلوک های تنهایی ام، در این سفرهای خیالی و سیرهای انفسی ام گهگاه او را نیز دوشادوش خویش می یافتم که گام به گام، همسفر من است و منزلهایی را با من همراه و همگام.
و در این هنگام ها، با چه چشمی در سیمای او- که به افسانه ای خاموش می مانست-می نگریستم، که آفرین بر تو مخاطب آن همه حرفها که نگفتم! گر چه میدانستم که جز تو مخاطبی ندارند و آفرین بر تو که آن همه حرف داشتی که جز من مخاطبی ندارند و نگفتی! تو نمی دانی که در برابر چشمهای من چه شکوهی یافته ای که بی تابی گفتنها، سکوتی را که غنی و قداست ملکوت را داشت، نشکست؛ و چه عزتی در قلب من یافته ای که دانستم دل معنی یاب و زیبای تو حرمت این خاموشی عزیز میان ما دو بیگانه ی یکدل را نگاه داشت.
...
داشتم چه می گفتم؟ باز همچون آن سالها شدم که از هر چه آغاز می کردم به او می رسیدم و از هر چه می گفتم، می دیدم که از او گفته ام ...

دکتر شریعتی | کویر | در باغ ابسرواتوار



مرتبط با : کویریات
نویسنده : ...
تاریخ : سه شنبه 21 آذر 1391
زمان : 09:08 ب.ظ
روح من
نظرات |

چه عادت بدی دارم, از این شاخه به آن شاخه می پرم,این روح من است هیچوقت یک جا بند نمی آورد

مشکل است برای من بر روی یک جاده, یک خط سرم را بیندازم پایین و منظم و آهسته و پیوسته حرکت کنم...

 

گفتگوهای تنهایی



مرتبط با : کویریات
نویسنده : ...
تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391
زمان : 11:10 ب.ظ
حج
نظرات |

حسین (ع) یك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمه‌ تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. 

 حجی كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد كردند. این حج را نیمه‌تمام می‌گذارد و شهادت را انتخاب می‌كند، مراسم حج را به پایان نمی‌برد تا به همه حج‌گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است.

 در آن لحظه كه حسین (ع) حج را نیمه‌تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كسانی كه به طواف، هم‌چنان در غیبت حسین، ادامه دادند، مساوی هستند با كسانی كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاویه در طواف بودند، زیرا شهید كه حاضر نیست در همه صحنه‌های حق و باطل، در همه جهادهای میان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، می‌خواهد با حضورش این پیام را به همه انسان‌ها بدهد كه

 وقتی در صحنه نیستی، وقتی از صحنه حق و باطل زمان خویش غایبی، هركجا كه خواهی باش چه به نماز ایستاده چه به شراب نشسته....هردو یکی است...



مرتبط با : امام حسین
نویسنده : ...
تاریخ : یکشنبه 5 آذر 1391
زمان : 07:01 ب.ظ
تنها...
نظرات |

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...
چه بگویم؟


مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.


و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...


در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.



مرتبط با : امام حسین
نویسنده : ...
تاریخ : شنبه 4 آذر 1391
زمان : 06:47 ب.ظ
ایستادن..
نظرات |

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج, از موج خون, در صحرا, قامت کشیده و همچنان؛ بر رهگذر تاریخ ایستاده است

نه باز میگردد

که: به کجا؟

نه پیش می رود

که: چگونه؟

نه می جنگد

که: با چه؟

نه سخن می گوید

که: با که؟

و نه می نشیند

که.... هرگز!

 

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه

نیفتد...



مرتبط با : امام حسین
نویسنده : ...
تاریخ : شنبه 4 آذر 1391
زمان : 06:40 ب.ظ
پرده ای از اشک..
نظرات |

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.


می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.
به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.


ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش،
دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد
جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد!


و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.


نگاهم را بالاتر میکشانم:
گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.


نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:
ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...
دیگر هیچ !


پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:


« هستم»، که «زندگی می کنم».


این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!


اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.


پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.


در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛


شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.


هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.


هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟


چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...
چه بگویم؟


مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.


و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...


در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.
همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.


نه باز می گردد،
که : به کجا؟
نه پیش می رود،
که : چگونه؟
نه می جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می گوید،
که : با که؟
و نه می نشیند، که :
هرگز !


ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!
به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.


نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛


تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.


می گریزم.


اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.


به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.


در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.


خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د


عمامه پیغمبر بر سر و....... د


آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:


«این مرد کیست»؟
«دردش چیست»؟
این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
چه کرده است؟
چه کشیده است؟
به من بگویید:
نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است



 


مرتبط با : امام حسین
نویسنده : ...
تاریخ : جمعه 3 آذر 1391
زمان : 12:00 ب.ظ
سخنرانی پس از شهادت
نظرات | ادامه مطلب

خواهران، برادران! 
اکنون شهیدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستیم. شهیدان سخنشان را گفتند، و ما کر‌ها مخاطبشان هستیم، آن‌ها که گستاخی آن‌ را داشتند که ـ وقتی نمی‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب کنند، رفتند، و ما بی‌شرمان ماندیم، صد‌ها سال است که مانده‌ایم. و جا دارد که دنیا بر ما بخندد که ما ـ مظاهر ذلت و زبونی ـ بر حسین (ع) و زینب (س) ـ مظاهر حیات و عزت ـ می‌گرییم، و این یک ستم دیگر تاریخ است که ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم. 
امروز شهیدان پیام خویش را با خون خود گذاشتند و روی در روی ما بر روی زمین نشستند، تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند. 



مرتبط با : امام حسین
نویسنده : ...
تاریخ : جمعه 3 آذر 1391
زمان : 11:55 ق.ظ
داستان کربلا
نظرات |

ما داستان کربلا را از روز تاسوعا می دانیم و عصر عاشورا ختمش می کنیم , بعد دیگر نمی دانیم چه شد ! همین طور هستیم تا اربعین ( آنجا شله ای می دهیم و بعد قضیه دیگر بایگانی ست ! ) و بعد سال دیگر باز همین طور و سال دیگر و سال دیگر باز همین طور . داستان کربلا نه از تاسوعا و یا محرم شروع می شود و نه به عصر عاشورا یا اربعین تمام می شود . این است که از دوطرف قیچی اش کردیم , و آن را از معنی انداختیم .


مرتبط با : امام حسین
نویسنده : ...
تاریخ : پنجشنبه 2 آذر 1391
زمان : 06:57 ب.ظ