تبلیغات
هبوط - او..

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو؛ در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه باارزش

 
 
او..
نظرات |

داستانهاست و داستانها!

که هر یک از آنجا آغاز می شود که روایتها پایان می گیرند و سفرها آغاز می شوند به سرزمینهای دوردستی که پاک ترین کلمات اهورایی را بدان جا ر
اه نمی دهند... چه بگویم؟ با که بگویم؟
گاه با او می گفتم. او که چشمهایش به رنگ وحی بود و صدها مثنوی سخن در سکوتش داشت و در این سیر و سلوک های تنهایی ام، در این سفرهای خیالی و سیرهای انفسی ام گهگاه او را نیز دوشادوش خویش می یافتم که گام به گام، همسفر من است و منزلهایی را با من همراه و همگام.
و در این هنگام ها، با چه چشمی در سیمای او- که به افسانه ای خاموش می مانست-می نگریستم، که آفرین بر تو مخاطب آن همه حرفها که نگفتم! گر چه میدانستم که جز تو مخاطبی ندارند و آفرین بر تو که آن همه حرف داشتی که جز من مخاطبی ندارند و نگفتی! تو نمی دانی که در برابر چشمهای من چه شکوهی یافته ای که بی تابی گفتنها، سکوتی را که غنی و قداست ملکوت را داشت، نشکست؛ و چه عزتی در قلب من یافته ای که دانستم دل معنی یاب و زیبای تو حرمت این خاموشی عزیز میان ما دو بیگانه ی یکدل را نگاه داشت.
...
داشتم چه می گفتم؟ باز همچون آن سالها شدم که از هر چه آغاز می کردم به او می رسیدم و از هر چه می گفتم، می دیدم که از او گفته ام ...

دکتر شریعتی | کویر | در باغ ابسرواتوار



مرتبط با : کویریات
نویسنده : ...
تاریخ : سه شنبه 21 آذر 1391
زمان : 09:08 ب.ظ
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
foot complaints شنبه 18 شهریور 1396 04:16 ق.ظ
I always spent my half an hour to read this website's content daily along with a cup of coffee.
http://josephinehores.weebly.com چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:59 ق.ظ
It's really a great and useful piece of information. I am happy that you
simply shared this helpful info with us. Please stay us
up to date like this. Thanks for sharing.
ذره ای از وجود سه شنبه 28 آذر 1391 09:56 ب.ظ
"چه بگویم؟با که بگویم؟
گاه با او می گفتم..."
سه شنبه 28 آذر 1391 09:54 ب.ظ
سلام خیلی نوشته دلچسبی رو انتخاب کردید ممنون با تمام وجود حسش کردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر