تبلیغات
هبوط - شریعتی منم...

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو؛ در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه باارزش

 
 
شریعتی منم...
نظرات |

درون خودرویی نشستم . مرد میانسالی در کنارم نشست؛ کتابی که تصویر دکتر شریعتی بر روی جلد آن نقش بسته بود ، توجه مرد میانسال را به خود جلب نمود. قطره های اشکش را دیدم که به نرمی روی گونه اش می لغزید. پرسیدم با دکتر شریعتی چگونه آشنا شدید؟
گفت: در حسینیه ی ارشاد شنونده ی سخنانش بودم. در اوایل مهر ماه سال ۱۳۵۲ دستگیر شدم. مرا به زندان کمیته ی مشترک شهربانی و ساواک بردند. زندان کمیته ی مشترک، ساختمان کوچکی بود که از آن برای بازجویی های اولیه استفاده می کردند. این ساختمان از چندین سلول انفرادی تنگ و تاریک تشکیل شده بود و صدای بازجوها و آزار و شکنجه به آسانی شنیده می شد.

از جمله ی زندانیان، دختر دانشجویی بود که در سلول روبرویی بازجویی می شد و لابه لای آن بازجویی، کلمات و جملاتی درباره ی کتاب های دکتر شریعتی می شنیدم، نزدیک غروب، باز و بسته شدن در سلول خبر از ورود زندانی جدیدی داد. از گفت گوی ماموران ساواک فهمیدم همسایه ی تازه وارد کسی نیست جز دکتر شریعتی! هیجان زده به انتهای سلول رفتم و به علامت رمز به دیوار سلول دکتر کوبیدم. شکنجه گر ساواک به دختر دانشجو تشر می زد: دکتر شریعتی تو را به این روز انداخته، اگر از شریعتی اعلام بیزاری کنی، آزادت می کنم، باید به شریعتی فحش بدی. دختر دانشجو که از حضور دکتر در زندان بی خبر بود، محجوبانه می گفت: من فحش بلد نیستم.
از کنار میله های سلول نگاه کردم، دکتر با یک دست میله های سلول را می فشرد و با دست دیگرش به میله ها می کوفت و ملتهبانه خطاب به دختر فریاد می کشید : دخترم، دخترم، شریعتی منم! به من فحش بده ! دختر که تازه به حضور دکتر پی برده بود، صدایش را از حد معمول بلندتر کرد و گفت: دکتر! قربان قلمت، قربان هدفت ! ….
اما آتش سیگار شکنجه گر بیش از این امان نداد و در صورت دختر فرونشست. شکنجه های مداوم و ناله های پی در پی دختر دانشجو، فضای روانی زندان را دگرگون کرده و همه را بی تاب کرده بود! حتی صدای نفس نفس زدن دکتر و آه کشیدنش را می شنیدم. صدای ناله های دختر معصوم، پس از نیمه شب رو به خاموشی نهاد، اما این رنج و شکنجه تا سپیده دم ( برای دکتر ) ادامه داشت.

صبح در سلولم را باز کردند و دست هایم را از پشت به هم بستند. آنگاه مرا به محوطه ی زندان آورده و در کنار در زندان نشاندند. یک لحظه چشمم به چهره ی دکتر افتاد، او را نیز از سلولش بیرون می آوردند. آنچه را که می دیدم، باورم نمی شد. چشمهایم را به زانویم مالیدم و دوباره با شگفتی به چهره ی دکتر نگاه کردم: موهای دکتر سپید شده بود !

 

محمد لامعی



مرتبط با : خاطرات
برچسب ها : خاطرات-خاطرات دکتر شریعتی-دکتر علی شریعتی-علی شریعتی-
نویسنده : ...
تاریخ : دوشنبه 2 مرداد 1391
زمان : 06:03 ب.ظ
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
فائزه جمعه 24 خرداد 1392 09:05 ب.ظ
سلام میخواستم بدونم اقای محمد لامعی کی هستن منظورم اینکه ازم پرسیدن منبعی برای مطلب شما که خاطره ای از دکتر شریعتی داشتن بدونن ومن هم هرچقدر درباره ی اقای محمد لامعی جست و جو کردم چیزی نبود ممنون میشم هر چه زودتر بهم اطلاع بدید
... پاسخ داد:
درود
دوست عزیز من این مطلب رو از کتابی خوندم که اقای لامعی تدوین کرده بودند
چند کتاب با عناوین کویریات, خاطرات در متن آثار دکتر شریعتی و ... که تدوین آقای لامعی بودند رو چند وقت پیش خونده بودم که این مطلب رو دقیقا یادم نیست از کدوم کتاب برداشتم
امیدوارم کمک کننده بوده باشه
پدرام دوشنبه 2 مرداد 1391 06:16 ب.ظ
عرض سلام خدمت شما
گروه اینترنتی رهروان ولایت با همکاری وبلاگ گروهی حجاب و عفاف، جنبش اینترنتی حجاب و عفاف را راه اندازی کردند از‌این‌رو،‌ از تمامی فعالان فضای مجازی دعوت می کنیم با قرار دادن لوگوهای«جنبش اینترنتی حجاب و عفاف» در پایگاه های اینترنتی و وبلاگ های خود و همچنین انتشار و بازنشر مطالب مربوط به این جنبش همچون یادداشت،مقاله، دلنوشته، عکس، کلیپ، پیامک و... ما را در این امر خطیر یاری فرمایند و نام خود را در زمره خادمین حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها ثبت فرمائید .
ضمنا جهت دریافت کد لوگو به آدرس زیر مراجعه فرمائید و پس از درج لوگو در بخش نظرات اعلام نمائید تا پایگاه شما نیز در صفحه جنبش حجاب و عفاف لینک داده شده و خبر پیوستنتان به جنبش در بخش اخبار سایت درج گردد.
www.jonbeshnet.ir/hijab
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر